تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-05:28 ب.ظ
سلام مهربون....
این میکروفن در اختیار شماست
منتظر هستم هرچه دوست دارید درباره هرچیزی که دلتون میخواد حرف بزنید ..
بعضی وقتها ادم یه جایی را میخواد که گفته ها و یا شاید بقول دوستی عقده های درونی که مثل قارچ های سمی درون ادم رشد کردن را بریزه بیرون ....
ازاد ..بدون هیچ قید و شرط و بندی ..!!!
هم گوشم شنواست و هم دلم دریاست..
ازهمه دوستای مهربون هم خواهش میکنم
به حرفهای دل همدیگه احترام بذاریم..

ضمنا تولدم 24/ اردیبهشت/ 
تاریخ:جمعه 8 اردیبهشت 1391-09:03 ب.ظ
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز.
و قتیدویدن که آموختی پرواز را،
راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی،دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،
دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند
زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که
در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز.
ودویدن که آموختی ، پرواز را
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-04:40 ب.ظ
میترسم .
میترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
نه از شبهای بیمهتاب و زوزهی گرگ ،
از آدمها... از آدمها میترسم .
از آنکه با من مینشیند و برمیخیزد .
از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگوید .
از دوستنمایان ...
از آنکه دوست مینماید میترسم .
از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا میبافند ...
سالهاست که میترسم.
از آدمها میترسم و میگریزم به خلوت.
به خلوتِ خالی از چشم
میگریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را میپایند …
میگویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .
تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در زمان پیامبری میزیستم ، از ترسهایم میپرسیدم و از عقوبتکشیدنم
کاش ناگاه از جایی الهامم میشد که این درد که میکشم از کجاست !
تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1391-04:17 ب.ظ
داشتم فکر می کردم به صدای تولد
تولد هر چیزی یک صدای خاص دارد
تولد یک نوزاد ، تولد یک جوجه اردک , تولد یک جوانه گندم ...
خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است
دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بیشتر برایم لذت بخش است
خاک سنگ دارد , و خارهای خشک
و گاهی لانه مورچه های ریز و سیاه هم خراب می شود
و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گیرند
اما نفوذ , سرسختی می خواهد
جای دانه , گرمترین گوشه دل خاک است
آن جایی که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد
گاهی دلم می خواهد جای یک دانه باشم ,
کسی از راه برسد و مرا در گرمترین گوشه دل خاک بکارد
کسی چه می داند
شاید جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من ,
آن زیر ها تقلایی بکنند
و من ریشه هایم را محکم کنم
سالهاست که من تشنه جرعه ای آب
قطره ای نوازش
و اندکی خواب هستم
خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بیدار گر آن باشد
نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...
تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-11:10 ب.ظ
گیرم كه در باورتان به خاك نشسته ام
و ساقه های جوانم باضربه های تبرتان زخم داراست
باریشه چه میكنید؟
گیرم كه درسراین بام بنشسته دركمین پرنده ای
پروازراعلامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته دراشیانه چه میكنید؟
گیرم كه می زنید!گیرم كه می برید!گیرم كه می كشید
بارویش ناگزیر جوانه چه میكنید؟

سال نو مبارک
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-06:49 ب.ظ
مدتیست حرفهایی شنیده ام بی سرو ته ....
نمی دانم برای ثابت کردنش دگر بار چه باید کرد ....
فقط شنیده ام که این کف دست مو ندارد ....

تاریخ:چهارشنبه 26 بهمن 1390-06:01 ب.ظ
فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناک بود!
انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا جمعی از مردم همان قاشق های دسته بلند ولی در انجا همه شاد و سیر بودند!
ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
تاریخ:شنبه 15 بهمن 1390-09:36 ب.ظ
مرگ امواج
از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا
اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا ،
در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل آدم ها
می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را، شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...
تاریخ:جمعه 7 بهمن 1390-12:40 ب.ظ
در جست و جوی یک سکه...
روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!
او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت.
اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد.
تاریخ:چهارشنبه 21 دی 1390-02:43 ب.ظ
دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه دختر شوخ چشمی
که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد
و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت
و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد
دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه دختر ساده دلی
که شبی خیالش را باد با خود بُرد
شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید
و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر
از اینجا رفت
اینکه در آینه می بینم
کسی است
غیر از من
باور نمی کنی ؟
دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست
لرزش دستها و سرخی گونه هایم را
بخاطر ندارم
شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه
دلهره هایم را جا گذاشته ام
و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !
هیچکس از من نپرسید
بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و
باورت را کجا گم کردی؟؟؟